پیشا پیش فرا رسیدن نیمه شعبان را به مسلمین و منتظران مهدی موعود تبریک و تهنیت عرض مینمایم
تو همانی که دلم سوی تو پرواز کند
وقت دلتنگی و غم نام تو آواز کند
آرزوی دیدن روی مهت مهدی جان
همه ی پنجره های غزلم باز کند
تو بیا تا تب من یکنفسی کم بشود
تو بیا زندگیم با تبت آغاز شود
چشم من تاب ندارد که دگر گریه کند
انتظار تو همه جان مرا ساز شود
عشقت ای هستیه من گوشه قلبم ماندست
به دلم جلوه نما تا نگهم راز شود
__________________
نویسنده :
محبت | ساعت 6:25 روز چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
|
لینک ثابت
نامه ای به م. مودب پور
به نام خدا
خدمت نویسنده محترم رمان یلدا با سلام و خسته نباشید
من تا کنون سه کتاب از شما مطالعه کرده ام :پریچهر و یاسیمین و یلدا بگذارید بدون رو در بایستی بگویم که از نویسنده پریچهر ا نتظار یلدا را نداشتم. نقطه مشترک در این سه کتاب این است که در هرسه کتاب راوی داستان پسر جوانی است که یک دوست شوخ و شنگول و ثروتمند دارد دارد. که این دو در میانه داستان با یک نفر اشنا میشوند و بعد سر گذشت ان فرد به عنوان قصه دیگری در میانه راه وارد کتاب میشوددر هر سه
ی –این کتابها راوی داستان عاشق یک دختر چشم و ابرو مشکی میشودکه هیچ وقت هم به وصالش نمیرسد.
اگر برای اولین بار یکی از این سه کتاب را بخوانیم شاید جالب به نظر بیاید چرا که مزه پراکنی های دوست راوی زیباست.اما وقتی در هر سه کتاب این قضیه عین هم تکرار میشود خسته کننده می نماید. صحبتم را روی یلدا متمرکز میکنم. در نگاه اول جملات تکراری که به کثرت در همه صفحات تکرار شده است خواننده را خسته میکند جملاتی مثل:یکی زدم به پهلوش چپ چپ نگاهش کردم با خنده و شوخی رفتیم با خنده و شوخی خوردیم و... که در هر صفحه یک یا دو بار و یا در بعضی صفحات دو سه بار تکرار شده است. موضوع بعدی مزه پراکنی های نیما است. چه کسی باور میکند تمام پرسنل بیمارستانی کارشان را ول کنند و پای یک ادم شوخ بنشینند و بخندند یا در رستوران همه با نیما اواز بخوانند بدون انکه کسی اعتراضی بکند اینها غیر معقول است. موضوع بعدی این است که چطور است که سیاوش و نیما با همه جور دختری رابطه دارند اما هیچ وقت دست از پا خطا نمی کنند یا باید از لحاظ معنوی خیلی قوی باشندکه در هیچ جای کتاب اشاره ای حتی به نماز خواندنشان هم نشده است یا باید این سوال هم مثل خیلی از سوالهای دیگر بی جواب باقی بماند.موضوع خسته کننده بعدی مادر بزرگ یلدا است نمی دانم واقعا چه ضرورتی داشت او اینهمه در داستان حضور داشته باشد انهم با آن حرکات و حرفهای غیر معقول که در بعضی جاهها بسیار خسته کننده مینمود. همه ما با پیر زن یا پیر مردهایی رابطه داشتیم که از لحاظ شنوایی مشکل دارند اما در هیچ کدام موضوع به این شوری نبوده است که مثلا صد بار به طرف بگویند اسم نیما مینا نیست اما باز او اشتباه کند با احتساب این موضوع که هر پیر زن ناشنوایی هم میداند که مینا اسم دخترانه است.
موضوع دیگر مقایسه هایی است که یلدا بین ایران و امریکا انجام می دهد : در امریکا از بس تفریحات زیاد وجود دارد مردم نمی دانند روز های تعطیلشان را چگونه بگذرانند ,در امریکا به زن یاد میدهند که از حقش دفاع کند و ...جالب است بدانیم در همین امریکای مدعی حقوق زن خیلی راحت حقوق زنان نادیده گرفته میشود که تجاوز یکی ازانهاست.گذشته از این مباحث به مسلمان بودن شخصیت های داستان اصلا توجهی نمیشود.مثلا انجایی که از عمل خلاف عفت یلدا صحبت میشود حرفی از گناه بودن این عمل نمیشود فقط موضوع خلاصه میشود در این که چون اقتضای محیط امریکا انگونه بود که یلدا باید همرنگ جماعت میشد دست به چنین عملی زد وچون محیط ایران اینطور نبود و برای یک پسر ایرانی پاک دامنی همسر اینده اش مهم است بنابر این یلدا به این موضوع اعتراف کرد.تازه وقتی سیاوش از این موضوع چشم پوشی میکند یلدا موضع گیری میکند که مگر زن کالا است که دست دوم شودو..این گونه مطلب نوشتن و مثلا از حقوق زن دفاع کردن انهم در شرایط فعلی ما که کم کم بحث زنان و دختران خیابانی به یک معضل تبدیل میشودخطرناک است مخاطبان اصلی رمانها جوانان هستند و وقتی از این مطالب خلاف عفت به راحتی در کتابها داد سخن داده شود شکی باقی نمی ماند که قباحت موضوع از بین میرود. موضوعی که دین صراحتا انرا گناه اعلام کرده است که شرایط جغرافیایی خاصی نمی شناسد زنا چه در امریکا باشد چه در ایران یا هر جای دیگری حرام است عرض من این است که چرا خیلی عادی در کتاب شما از ان سخن به میان امده است شاید بگویید که به سرانجام بد این کار که گرفتار شدن یلدا به ایدز بود اشاره کرده اید اما ایا واقعا عواقب ارتباط های نامشروع فقط در ایدز خلاصه میشود؟
نویسنده :
محبت | ساعت 18:50 روز شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
|
لینک ثابت
کاش امروز به یاد هم بودیم...
به جاي د سته گلي که فردا بر قبرم نثار مي کني , امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن. به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي . امروز با تبسمي شادم کن. به جاي آن متن هاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي. امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن. من امروز به تو نياز دارم نه فردا.........
.
نویسنده :
محبت | ساعت 15:51 روز پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
|
لینک ثابت
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست/ بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست/ گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن/ گفتي بايد بروم حوصله اي نيست/ پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف/ رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست/ گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت/ جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست/ رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت/ بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست.
نویسنده :
محبت | ساعت 15:42 روز پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
|
لینک ثابت
کابينه زندگي مشترک: زن=وزير سلب آسايش، شوهر= وزير کار، مادر زن = وزير جنگ، مادر شوهر=وزير اغتشاشات، خواهر زن= جاسوس دو جانبه، خواهر شوهر= وزيراطلاعات و بازرسي، پدر زن = وزير ارشاد، پدر شوهر= رئيس تشخيص مصلح نظام
نویسنده :
محبت | ساعت 8:41 روز پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
|
لینک ثابت