آمده است در روایات، رندی که بازنشسته بودندی و در دل پر از غم و غصه بودندی روزی به قصد پیاده روی و گذران اوقات ِ بی کاری از منزل بیرون شدندی.

و چون مدتی بی هدف طی طریق نمودندی در نزدیکی میدان اصلی شهر به جمعیتی عظیم و صفی طولانی برخوردندی و چون از علت این صف طولانی جویا شدندی رندی او را گفتندی که والی شهر روی کرم بنمودندی و صد دینار بر جیره ی رعایا افزودندی…

کرم بنموده والی بر رعایا
زبان قاصر شد از او را سجایا

پیر پرسیدندی که این مبلغ آیا بر این هیاهو و صف طولانی بیارزد؟!
پس رند پاسخ دادندی که ای پیر تو از اهمیت آن نادانی که این گر این مبلغ را در دوازده برج سال اخذ کنی هزار و دویست دینار گردد و چون بیست سال در گرفتن آن استمرار جویی به دویست و چهل هزار دینار رسد؛ که گر در حساب ویژه ی طلاییه بانک پارسیان پس انداز نماییدوبرابر شده و چانصد هزار دینار گردد که به حساب بازار هر برج پانزده هزار دینار سود از آن عاید گردد و چون این مبلغ بر آن افزون شود از هزار هزار دینار سر زند!!!!!
پیر خنده ای بکردندی و بگفتندی:
این تو هستی که نادانی، که گر این مبلغ را هر ماه اخذ نمایی روزی سه دینار گرفتی که گر سقزی بهر اولادت خری تمام گردد… پس من آن نگیرم!
این بگفتندی و سر به زیر افکندندی و برفتندی و چون سر بازگرداندندی رند را دیدندی که هنوز در حال اجماع و تضریب اعداد بودندی…

قناعت پیشه گان را کام باشد
مبر آز و طمع در حسرت گنج
ببر لذت از آنچه داری اکنون
طمع کاری کند، عمرت پر از رنج