گوگل هم سفره هفت سين چيد
نویسنده : محبت | ساعت 20:12 روز جمعه سی ام اسفند 1387
| لینک ثابت
نامه اي عاشقانه از مردي متفاوت
نویسنده : محبت | ساعت 20:11 روز جمعه سی ام اسفند 1387
| لینک ثابت
سال نو مبارك
نویسنده : محبت | ساعت 19:5 روز پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
| لینک ثابت
جملات نوروزي
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه بلندترین شبش یلدا باشد نوروزت مبارک
باز كن پنجره راكه بهاران آمدكه شكفته گل سرخ به گلستان آمد سال نو مبارک
آلبرت انیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، پروفسور حسابی، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
ای آنکه به دست توست احوال جهان حکمی بنما که گردد ایام به کام
  
نویسنده : محبت | ساعت 19:2 روز پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
| لینک ثابت
اين لاكپشتها مرگ آفرينند
چند سالي است كه لاك پشت بركهاي گوش قرمز با عناوين: لاك پشت سنگاپوري،
لاك پشت مينياتوري و.... در كشور ما به فروش ميرسد. متأسفانه طي چند ماه
اخير، تعداد بيشماري از اينگونه وارد كشور شده و در تمامي مراكز فروش
ماهيهاي زينتي و حتي مراكز بزرگ خريد پايتخت بهفروش ميرسد. در
واپسين روزهاي سال 1387 تعداد فروشندگان اينگونه مهاجم بهقدري افزايش
يافته كه حتي در كنار خيابان نيز اقدام به فروش اين لاك پشت ميكنند. به
دليل ظاهر زيبا و اندازه بسيار كوچك اين لاك پشت، اكثر كودكان جذب آنها
شده و والدين بياطلاع از خطرات آنها اقدام به خريد لاك پشت گوش قرمز
ميكنند. براي مطالعه ادامه مطلب كليك كنيد
نویسنده : محبت | ساعت 7:19 روز پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
| لینک ثابت
هفت سین زنانه !
خانمــی با همســــــرش گفــت اینچنیـــــن :
کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !
ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !
خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !
هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو
غیـــــــر خرج عیـــــد و ... غیــــر از رختِ نو
"سین" یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید*
تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد
"سین" دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن
تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !
"سین" سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ
دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ
"سین" چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ
تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ !
"سین" پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !
تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !
....
آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد
رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !
گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!
من دو "سین" کم دارم ، ای نیکـو خصال !
....
گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم
با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!
"سین" ششم ، سنگ قبـــری بهر من !
تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !
"سین" هفتم ، سوره ی الحمد خوان ...
بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !!!
...... نگين
نویسنده : محبت | ساعت 8:33 روز چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
| لینک ثابت
یک تقارن جالب در سال 88
اين روزها تقويم هاي هديه اي که از جانب دوستان به دستتان مي رسد را خوب نگاه کنيد. شايد شما هم پديده اي در آن بيابيد...
به گزارش برنا پديده سال 1388 در تقويم هاي رسمي و خورشيدي کشف شد.
بر پايه اين گزارش، اگر اين روزها با توجه و دقت کافي به تقويم هاي
خورشيدي منتشر شده و هديه داده شده از جانب دوستان نگاهي بيندازيم به
پديده عجيبي برمي خوريم که شايد بتوان آن را پديده سال 88 عنوان کرد.
چرا که درست در تاريخ 8/8/1388 ميلاد بزرگ مردي را به جشن مي نشينيم که هشتمين فرزند از خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام است.
روز 8/8/1388در تقويم هاي خورشيدي و رسمي ايران با ولادت حضرت امام
رضا(ع) 8امين امام شيعيان مقارن شده است و در اين روز ايرانيان مسلمان با
برپايي مراسم ،جشن ميلاد هشتمين امام خودرا جشن خواهند گرفت.
با اين وصف شايد بتوان پيشاپيش نام سال جديد را از تقويم خورشيدي ايران حدس زد...
نویسنده : محبت | ساعت 8:27 روز سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
| لینک ثابت
چهارشنبه سوری
نویسنده : محبت | ساعت 8:24 روز سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
| لینک ثابت
فقط خدا ميداند
کشاورزي اسب پيري داشت
که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده ميکرد.
يک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.
همسايه ها در خانه ي او جمع شدند
و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند!
کشاورز گفت:"شايد بدشانسي بوده يا خوش شانسي فقط خدا ميداند!"
يک هفته بعد اسب کشاورز با يک گله اسب وحشي
از آن سوي تپه ها بازگشت!
مردم اينبار خوش شانسيش را تبريک گفتند!
کشاورز گفت:"شايد بدشانسي بوده يا خوش شانسي فقط خدا ميداند!"
فرداي آن روز وقتي پسر کشاورز در حال رام کردن اسب ها بود
از پشت يکي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شکست!
وقتي اينبار همسايه ها براي عيادت پسر کشاورز آمدند
به او گفتند: "چقدر بدشانسي!"
کشاورز باز جواب داد:"شايد بدشانسي بوده يا خوش شانسي فقط خدا ميداند!"
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه ي
جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند!
بجز پسر کشاورز که پايش شکسته بود!!!
اينبار مردم با خود گفتند:
"شايد بدشانسي بوده يا خوش شانسي فقط خدا ميداند!"
نویسنده : محبت | ساعت 8:44 روز دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
| لینک ثابت
ميلاد پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) مبارك
نویسنده : محبت | ساعت 11:44 روز شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
| لینک ثابت
اسرائيل در برابر ايران ضعيف و ناتوان است
خبرگزاري فارس: رئيس سابق اطلاعات نظامي رژيم صهيونيستي طي سخناني به ضعف و ناتواني اين رژيم در برابر ايران اعتراف كرد.
نویسنده : محبت | ساعت 11:22 روز شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
| لینک ثابت
بهائیت سراسر دروغ است
كتاب «سایه شوم»، خاطرات یك نجات یافته از بهائیت، مدتی به عنوان
پاورقی در روزنامه ی كیهان به چاپ رسید. این خاطرات خواندنی و ماندگار
مورد توجه خاص خوانندگان روزنامه قرار گرفت. به طوری كه هنوز چند شماره از
آن به چاپ نرسیده بود كه علاقه مندان متقاضی چاپ كتاب این سلسله از پاورقی
ها شدند. به همین خاطر و برخلاف رسم معمول قبل از به پایان رسیدن چاپ
پاورقی، كتاب «سایه شوم» به دست چاپ سپرده شد و با استقبال در خور توجه
خوانندگان این كتاب بی درنگ به سه نوبت چاپ متوالی در طی مدت كوتاه انتشار
خود رسید!این استقبال شگفت از خاطرات یك زن نجات یافته از بهائیت، دفتر
پژوهشهای روزنامه كیهان را به صرافت انداخت تا با این زن مصاحبه ای
اختصاصی، همه جانبه و بی تكلف انجام دهد. مصاحبه حاضر حاوی نكات جالب و
ارزنده ای است كه مخاطبان كتاب «سایه شوم» با خواندن آن می توانند به دانش
خود درباره ی بهائیت و وابستگی این فرقه به استعمار بیفزایند.
گفتگوی اختصاصی كیهان با «خانم مهناز رئوفی» نویسنده ی خاطرات كتاب «سایه شوم» در پی می آید. براي مطالعه اين مصاحبه كليك كنيد
نویسنده : محبت | ساعت 12:38 روز پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
| لینک ثابت
انتخاب
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد ..
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو
اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم
اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
نویسنده : محبت | ساعت 9:27 روز پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
| لینک ثابت
اسامي فيلم هاي نوروزي سيما به تفكيك شبكه
نویسنده : محبت | ساعت 6:55 روز پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
| لینک ثابت
اين هم اخر و عاقبت يوزارسيف و زليخا
نویسنده : محبت | ساعت 23:19 روز چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
| لینک ثابت
بدون شرح...
نویسنده : محبت | ساعت 23:17 روز چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
| لینک ثابت
همسر انخ ماهو


اين همه شباهت بين اين زن و شوهر....
نویسنده : محبت | ساعت 6:59 روز سه شنبه بیستم اسفند 1387
| لینک ثابت
معجزه
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است و
پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و
نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته
به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به
اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو
تخت ریخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و
چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به
او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصلش
سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه،
می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری
عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید
فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر
است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه ِو بابام
پول ندارد. این همهء پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید: چقدر
پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد
وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به
آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم، فکر
میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و
اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات
یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!! نجات پسرم یک
معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت
کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
نویسنده : محبت | ساعت 7:33 روز دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
| لینک ثابت
لبخند بزن
چرخش روزگارو ببین چیه:
سوسک از موش میترسه . موش از گربه . گربه از سگ . سگ از مرد . مرد از زن . زن از سوسک چه جالب
سلام سلامتی می اره . سلامتی نشاط می اره . نشاط شادی می
اره . شادی زندگی می اره . زندگی زن می اره . زن بچه می اره . بچه دردسر
می اره . دردسر بدبختی می اره ...............اصلا سلام نکنی سنگین تری!!
فرارسیدن سال 1376 مبارک باد انجمن عقب مانگان! یوزارسیف اعلام کرد اگر ابی را که فرج ا... سلحشور به این سریال بسته به کنعان بسته بود الان پدر و برادرانم در قحطی نبودند
نویسنده : محبت | ساعت 7:59 روز یکشنبه هجدهم اسفند 1387
| لینک ثابت
اطلاعيه اي مهم از گاوها
نویسنده : محبت | ساعت 7:22 روز یکشنبه هجدهم اسفند 1387
| لینک ثابت
هفته وحدت بر عموم مسلمانان جهان مبارك باد
هزار و چهار صدوبیست
وهفت سال پیش در 17 ربیع
الاول کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در
شهر یثرب
چشم از جهان فروبست . بنابر رسم
خانواده های بزرگ مکه محمد (ص)
به دایه ای به نام حلیمه
سپرده شد تا در بیابان و دور
از آلودگی های شهر پرورش یابد.
حلیمه محمد را که به سن پنج سالگی
رسیده بود
به مکه باز گرداند . آمنه دو سال
بعد که برای دیدن پدر و مادر و آرامگاه شوهرش
عبد الله به مدینه رفته بود
، بعد از یک ماه ، با کودکش (محمد) به مکه برگشت ، اما دربین راه ، در محلی
بنام « ابواء » درگذشت. بعد از مرگ آمنه محمد در دامان پدر بزرگش « عبد المطلب
» پرورش یافت . دو سال بعد
بر اثر درگذشت عبد المطلب ،
در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش « ابوطالب » رفت و تحت سرپرستی وی قرار
گرفت . براي مطالعه ادامه كليك كنيد
نویسنده : محبت | ساعت 7:4 روز یکشنبه هجدهم اسفند 1387
| لینک ثابت
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ...
يک روز زني با
لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با
فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که
شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند. زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت: آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم. صاحب مغازه گفت که نسيه نمي دهد. مشتري
ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه
دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من. خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست ... صاحب مغازه گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...! زن با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ... همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ... خواربار فروش باورش نمي شد ... مشتري از سر رضايت خنديد ... مغازه
دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو
برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ... در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ... کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود : " اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است . دعا بهترين هديه رايگاني است که ميتوان به هر کسي داد و پاداش بسيار برد
نویسنده : محبت | ساعت 21:55 روز جمعه نهم اسفند 1387
| لینک ثابت
کربلا، 1368 سال بعد
شمر رفت و روی کاناپه نشست. عمرسعد در یخچال را باز کرد و شیشه نوشابه را بیرون آورد و به شمر نشان داد:
- فانتا یا پپسی؟
-هیچ کدام ... کوکاکولا!
عمر سعد با خنده گفت: این که صهیونیستی است!
- نه که آن دو تا فلسطینی هستند.
هر دو خندیدند. براي مطالعه ادامه داستان كليك كنيد
نویسنده : محبت | ساعت 17:58 روز سه شنبه ششم اسفند 1387
| لینک ثابت
رحلت رسول اكرم (ص) و امام حسن مجتبي (ع) تسليت باد
نویسنده : محبت | ساعت 17:33 روز سه شنبه ششم اسفند 1387
| لینک ثابت
عروسک سخنگو از اسلام میگوید!
ایکنا: جدیدترین مدل عروسک در آمریکا با نام «coo» به جای گفتن عبارت «مادر»، عبارت «اسلام نور است» را به زبان میآورد.
به
گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) به نقل از پایگاه
اطلاعرسانی خیمه، پس از مدتها تبلیغ در رسانههای مختلف آمریکا مبنی بر
عرضه یک مدل عروسک جدید در این کشور و بعد از وارد شدن نمونههای اولیه
این محصول به بازار، نکته عجیبی همه خریداران را شگفتزده کرد، چرا که بر
خلاف آنچه در رسانهها تبلیغ میشد، این عروسک به جای گفتن کلمۀ «مادر»،
میگوید «اسلام نور است».
نویسنده : محبت | ساعت 9:44 روز دوشنبه پنجم اسفند 1387
| لینک ثابت
ماجرای وحشتناک من و چیزه آهنیهِ بزرگ !
اون
روز، روز خیلی عجیبی بود. من هنوز بچّه بودم و سه ـ چهار سال بیشتر نداشتم
، هنوز چاردست و پا راه میرفتم ولی در عین حال شدیداً فضول و کنجکاو بودم.
مامانم هَمَش به بابام میگفت : این بَچَّتو اگه
وِلش کنی ، از دیوارِ راست بالا میره ! بعــله ، اون روز بابام که از
بیرون اومد خونه ، یک چیزه آهنیِ بزرگ آورده بود با خودش ! مامانم اینقد
خوشحال شد که نگو و نپرس!
مامانم
خطاب به بابام گفت : بالاخره این چرخ گوشت رو واسم خریدی عزیزم؟ و بابام
گفت آره عزیزم خریدم واست ! (زندگیه مامان و بابام خیلی عاشقانه بود ،
قابل توجه جوانهای امروزی ! )
روز
بعدش مامان جونم اون چیزه آهنی رو راه انداخت . وسیله ی خیلی جالبی به نظر
می رسید ، مامانی یه عالمه چیزه قرمز، که فکر کنم اسمش گوشت بود رو هُلُپی
از بالاش مینداخت توش ! و به صورت شگفت انگیزی از اونطرفِ چیزه آهنی ، یه
عالمه کرمِ قرمز، بیرون میومد و میریخت توی ظرف ! هیجان و فضولی و حس
کنجکاوی بدجور بر وجودم چنبره زده بود ! دلم میخواست ببینم اون چیزه آهنی
چیه و چطوری کار میکنه؟ آیا اسباب بازیه؟یا نه؟!
از
شانسِ خوبِ من ، تلفن زنگ زد و خالم بود که با مامانم کار داشت و تلفناشون
معمولا 45 دقیقه طول میکشید ! مامانم اون چیزه آهنی رو ، همونجور روشن رها کرد و رفت پای تلفن و گرم صحبت با خاله ام شد . من
هَم ، چاردست و پا و آهسته ، بدون اینکه مامانیم بفهمه ، رفتم به سمت اون
چیزه آهنیه بزرگ و کنارش نشستم ! جاتون خالی یه صدای خوشگلی از خودش در
میاورد که نگو ! هی میگفت هووووووووم اوووووووووم! بالای چیزه آهنی رو
نگاه کردم ؛ یه سولاخ داشت که از اونجا مامانم گوشتها رو میریخت توش !
هیجانِ زایدالوصفی منو احاطه کرده بود ؛ داشتم چیزه جدیدی رو ، کشف میکردم
؛ میخواستم ببینم چجوری اون گوشتها به کرم قرمز تبدیل میشن ! دیدم مامانم
داره هنوز با تلفن صحبت میکنه . پستونکم رو محکم به دندون گرفتم و دستم رو
آهسته و پیوسته به طرف سولاخ یا مجرای عمودیهِ چیزه آهنی بردم و داخلش کردم .
ابتدای مسیر، هیچی نبود و من تعجب کردم که چرا دیواره های سولاخ ، نرم و گرم هستند
! هر چی دستم رو جلوتر میبردم ، دستم گرمتر میشد و صداهای بیشتری میومد
.بعد دستم به یه چیزهایی سفت و یا گاهی آبکی و ژله مانند میخورد ! خوشمان
آمد ! هَمَش دلم میخواست اون چیزهای سفت رو از اون سولاخ جدا کنم و بیرون بکشم ! ولی خیلی سفت بود و هر چی تلاش کردم جدا نمیشد که نمیشد ! نمیدونم چرا دَردَم گرفت!
خلاصه
پیش رفتم و هنگامیکه داشتم وارد مجرای افقیه اون چیزه آهنی میشدم ،
ناخودآگاه صورتم رو به طرف مامانم برگردوندم و دیدم که مامانم به صورت
وحشت زده و با چشمانی سراسر متعجب داره منو نگاه میکنه و یه دفعه یه جیغ
بلند از ته دل کشید : وااااااااااااااااای ســــــــــــا
مــــــــــــــــان !!!!!
یهویی
از خواب پریدم و دیدم همسرم با چهره ای اَخم آلود و معترض جلویم ایستاده و
داره داد میزنه : وااااااااااااای ســـــــــــامـــــــــــان!!! ، چند
بار بهت بگم دستت رو تا تَه ، تو اون دماغت نکن؟! ببین باز دماغت رو خونی
کردی!!!! از مجيد كارتون
نویسنده : محبت | ساعت 8:0 روز دوشنبه پنجم اسفند 1387
| لینک ثابت
خرگوشي كه پايان نامه مي نوشت...
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد. روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟ خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.. روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟ خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم. روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند. خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا. خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد. گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟ خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم. گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟ خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟ بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد. در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ
نتيجه هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
نویسنده : محبت | ساعت 16:40 روز شنبه سوم اسفند 1387
| لینک ثابت
خط پایان
دیگر از زندگی سیر شدهام. از همه چیز بدم میآید.
از همه چیزهایی که در اطرافم میبینم بدم میآید.
دو روز دیگر وارد 33 سالگی میشوم ولی دیگر هیچ امیدی به ادامه زندگی ندارم.
همه با چشم ترحم به من نگاه میکنند. انگار با چشمهایشان دارند به من میگویند که دوره شماها گذشته است.
امروز دیگر تصمیم را گرفتهام و باید به این زندگی ننگین خاتمه بدهم.
پیکان مدل ۵۴ در حالی این حرفها را با خودش میگفت با یک کامیون تصادف کرد! از : و بدانيم اگر كرم نبود بعضي ها چيزي كم داشتند
نویسنده : محبت | ساعت 14:13 روز شنبه سوم اسفند 1387
| لینک ثابت
نظر احمدينژاد درباره سریال یوزارسیف
رييس جمهور در ديدار فرج الله سلحشور، نويسنده و كارگردان سريال «يوسف
پيامبر» گفت: اين سريال ما را به ياد امام مي اندازد و زيبايي و حكمت رهبر
ولايي و نتايج درخشان آن را نشان ميدهد.
به نقل از پايگاه اطلاعرساني هيئت اسلامي هنرمندان، در اين ديدار كه جواد
شمقدري مشاور رئيس جمهور در امور هنري نيز حضور داشت، احمدينژاد از سريال
«يوسف پيامبر» كه توانسته حقايقي را بيان كند و تأثيرات مثبتي در بين مردم
داشته است، قدرداني كرد و افزود: من هم مقيد هستم حتماً اين سريال را
تعقيب كنم و ببينم... به ادامه مطلب برويد
ادامه مطلب
نویسنده : محبت | ساعت 10:32 روز شنبه سوم اسفند 1387
| لینک ثابت
«رضا ايرانمنش» به كما رفت
رضا ايرانمنش روز شنبه به علت شدت گرفتن عارضه شيميايي به كما رفت به
گزارش فارس، رضا ايرانمنش، از كارگردانان و بازيگران متعهد كشورمان كه از
جانبازان دوران دفاع مقدس است، به علت شدت گرفتن عارضه شيميايي از اواخر
هفته گذشته در بخش آي سي يو بيمارستان آتيه بستري شده و از روز شنبه به
علت شدت يافتن بيماري به كما فرو رفته است. بنابر اين
گزارش، او در دوران دفاع مقدس به دليل قرارگرفتن درمعرض آثارمخرب بمباران
شيميايي رژيم بعث عراق از ناحيه ريه و شش دچار آسيبهاي جدي شده و
سالهاست كه از اين مشكل رنج ميبرد. «رضا ايرانمنش»
تاكنون در بيش از 60 فيلم تلويزيوني و سينمايي به ايفاي نقش پرداخته و در
چند سال اخير بدليل وضعيت جسماني به نگارش فيلمنامه و كارگرداني روي آورده
است. او در فيلمهايي چون تلفن، ترور، كمين، دكل،
آخرين شناسايي، سجاده آتش و ... بعنوان بازيگر حضور داشته و سفر عشق به
سرزمين وحي، روژان و اورامان نيز از آثار او در زمينه كارگرداني هستند.
نویسنده : محبت | ساعت 10:29 روز شنبه سوم اسفند 1387
| لینک ثابت
خنده بر هر درد بي درمان دواست...
از يك داماد مادر زن ذليل مي پرسن از عسل شيرين تر چيه ؟؟؟
جواب ميده ترشي مادر زن !!!
منم زی ذی و مشتاق ملامت (بنازم اختصــــــــــار این علامت!)
به فکر پردهی گوشــم نباشی تو جیغت رو بزن، جونت سلامت!! سرم عمری هراسان زیر تیغت کبود از لطفهـــــای بی دریغت!
ندیدم هیچ زن سالم تر از تـــــو یه پا مولتی ویتامین است جیغت!
تنم باشد کبود از لنگه کفشی و یا از ناخن همچــــــون درفشی!
زنم بهر سلامت -جای ورزش- کشد دائم ســــــرم جیغ بنفشی!! به غضنفر میگن : وبا اومده . میگه : چیچی آورده ؟! از غضنفر می پرسن : نخست وزیر به انگلیسی چی می شه ؟ میگه : First And Under ! نامت را بر شنها نوشتم ، موج پاکش کرد نامت را بر نسیم صبحگاهان نگاشتم ، باد با خود برد آخر ، آنرا بر قلب کوچکم حک کردم ، سکتهای زدم و ناکار شدم ! به من بی اس ام اس کمک کنید ، الهی خیر از گوشیت ببینی ، اجرت با مخابرات ! الهی شمع بشی ، پروانه شم دورت بگردم ، بعدش فوتت کنم ، خاموش بشی ، هرهر بخندم !      
نویسنده : محبت | ساعت 8:35 روز پنجشنبه یکم اسفند 1387
| لینک ثابت
|