من که با ساده لوح ترین شیخ زمان صحبت کردم
حرفی از جنس مردم نشنیدم
هيچ چشمي، عاشقانه به شیخ خيره نبود
كسي از ديدن يك قورباغه ی سبز مجذوب نشد
هيچ كسي زاغچهيي را در نمایشگاه مطبوعات جدي نگرفت
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره ميبينم
شیخ بالغ همسایه پای بوته های خیار
شعر و ور می خواند
چیزهایی هم هست لحظه های پر اوج
مثلاً قورباغه ای را دیدم
که چنان محو تماشای سوروس بود
که در چشمانش کرکسی تخم گذاشت
شعر بصورت كامل...
نویسنده :
محبت | ساعت 7:23 روز دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
|
لینک ثابت